تبليغاتX
سکوت ساحل
وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کردإآدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد

يک

يک بار در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگذاري امتحانات سال آخر ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند. چه خوب گفته اند که : کم گوي و گزيده گوي چون دُر

barflo05 

شکسپير:غرور بزرگترين نعمتي است که خداوند به مردم ضعيف هديه کرد

 barflo03

مي توان حقيقتي را دوست نداشت، اما نمي توان منكر آن شد. (روسو)

 barflo05

دانستن كافي نيست، بايد به دانسته خود عمل كنيد. (ناپلئون هيل)

 

دنيا بسيار وسيع است و برbarflo03

اي همه جائي هست، سعي كنيم جاي واقعي خود را پيدا كنيم. هر اقدامي اگر بزرگ باشد، ابتدا محال به نظر مي رسد. (كارلايل)

barflo05 

آدمي ساخته افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است. (موريس مترلينگ)

 barflo03

چه بگويم سفرت را به چه اشک و به چه آه طرحي از روي تو در پشت غبار و نشستن نرسيدن در راه من تماشا کردم سفرت را که چه دور ماندنم را به چه درد

barflo05 

1نفر، ،، 1جايي،،، 1 وقتي،،، تمام روياهاش،،، لبخنده تو بود،،،،،،،،،،،،پس 1 جايي 1 وقتي با 1 لبخند يادش کن

barflo03 

ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن

barflo05 

قاچاق مي‌كنم واژه‌ها را از كويري‌ترين ترانه‌هاي بي‌ تو غريب مي‌گذرم از فلات حرف‌هاي نگفته دره‌هاي خط فاصله كوه‌هاي نقطه‌چين ممنوع‌ترين شعر عاشقانه را براي تو مي‌سرايم

 barflo03

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه من فقط يه چيزي از خـــــدا مي خــــوام واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه

barflo05 

وقتي که من عاشق شدم .... شيطان به نامم سجده کرد ..... ادم زميني تر شد و عالم به ادم سجده کرد ............ ... من بودم و چشمان تو .... نه آتشي و نه گلي ..... چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاشقي

 barflo03

نمي‌دانم چرا همه‌ي آدم‌ها زيستن و رسيدن را بالا رفتن مي‌دانند، يا شايد پيش رفتن! اما من دلم مي‌خواهد فرو بروم. دلم نمي‌خواهد در وهمي آرام و خوشايند پر و بال بگشايم و صعود کنم. نه! هرگز! هرگز! دلم مي‌خواهد در همه چيز حل شوم و فرو روم. مي‌خواهم به اعماق بروم و ببينم. عشق من ديدن و فرو رفتن است

barflo05 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري..... چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير برخورده بودند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده

barflo03 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم

زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند

barflo05 

توزندان قلبت اين قدر زنداني ها رااذيت ميكنم تااينكه من را بندازيم تو

انفرادي قلبت

barflo03 

همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است

 barflo05

تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فكراي قشنگ و قلب كوچيك من

barflo03 

هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه

 barflo05

زندگي مانندجدولي است که اگر خانه هاي آن راپرکنيدجايزه آن مرگ است

barflo03 

حقيقت تلخ است اما نه به تلخي تنهاييد  تنهايي سخت است اما نه به سختي جدايي

barflo05 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي

barflo03 

کنم هردم دعاي، کز دلم بيرون شود مهرش به خود آهسته مي گويم، خدايا بي اثر باشد

barflo05 

در دياري که درآن نيست کسي يار کسي کاش يارب که نيافتد به کسي کار کسي

barflo03 

مهم نيست که قشنگ باشي قشنگ اينه که مهم باشي حتي براي يه نفر

barflo05 

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

barflo03 

اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم چون مزرعه تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار يا يار به من يا هر دو بميريم و به پايان برسيم

 barflo05

زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد

 

barflo03 

 

+ دست نوشته های من در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 16:53  توسط فرزانه |